آخرین خاطره .......![]()
می خوام امروز یکی از بهترین خاطره های دانشگاه هم رو بنویسم....
دقیقا یادم نیست چند شنبه بود..ولی ظهر حدود ساعت 3 یا 4 بود...
کلاسم تمام شده بود قرار شد با بچه ها بریم خونه ...اون روز قرار بود با بچه ها
درس بخونیم اونم خونه ی ما..
داشتیم مثل همیشه جک تعریف می کردیم و با هم می خندیدیم...تا به در دانشگاه
رسیدیم...رفتم تاکسی بگیرم...با خنده به راننده ی تاکسی نگاه کردم و گفتم دربس...
راننده ی تاکسی که فکر می کرد تنهام گفت بفرمایید...
وقتی سوار شدیم راننده با تعجب نگاهی کرد و گفت : خانم مطمعنید دربس
خواستید.....من که از خنده نمی تونستم صحبت کنم و از تعداد بچه ها خندم امده بود
سرمو گرفتم پایین ...که دوستم گفت نه آقا دوستم همیشه مسخره بازی در میاره...
ما 5 نفر بودیم تازه مسیر ما 2 کورس بود....و در کل اگه تک نفری حساب می شد
پول بیشتری از دربس میشد....خلاصه تاکسی منتظر شد تا روبروش خلوت بشه..تو
همین هین من پسرای کلاسمون رو که سوار پراید بودن دیم...
چل مردک راننده بود..ملخک جلو نشسته بود...و هاگ زنبور عسل و مارمولک و
زنبه هم عقب بودن....
تو تاکسی به دوستام گفتم چه حالیمیده باهاشون مسابقه ببندیم خیلی دوست دارم
روشونو کم کنم... دوستم گفت: کاش میشد ...اگه ماشین داشتیم حتما این کارو می
کریم...اون یکی گفت: راست میگی کاش میشد حالشونو گرفت..
خلاصه ..هرکی یه نظر داد..که کاش میشد.....
راننده ی تاکسی از آینه ی جلو بهم نگاه کرد و گفت .....می خوای حالشونو
بگیری..... خندیدم و گفتم : نه بابا...
ولی فهمیدم که راننده آدم با غیرتیه.....حدس زدم که میشه کاری کرد...
گفتم آخه ...یه جورایی حال مارو گرفتم تو کلاس...خیلی دوست دارم تلافیشو در
بیارم ..البته با یه خورده جدییت و یه کم نارحتی...
راننده که داشت نگاهم می کرد و قتی دید دیگه نمی خندم و با جدییت صحبت می
کنم..گفت : باشه ....
کدوم ماشینه ..گفتم اون پرایده..اولش عادی رفت....یه کم که از در دانشگاه دور
شدیم سرعت گرفت ..... از کنار پراید که رد شدیم تمام دخترا داد کشیدن...
اونجا بود که پسرا فهمیدن و از ما سبقت گرفتن.....رانندهی ما مرتب سرعت
میگرفت اما سرعت پراید بیشتر بود ..... بچه ها داشتن مرتب فریاد
میزدن........دست میزدن.....زود....... زود...........
وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
هیچ وقت اون لحظه را فراموش نمی کنم...... با دودست صورتم و گرفتم و
گفتم ...خدا غلط کردم.... خدا غلط کردم..که دوستم گفت بخیر گذشت... وراننده
گفت خیلی خوب کنترل کرد...اون موقع دستمو برداشتم و گفتم...چی شد البته از اون
جمع 5 نفره فقط من و دوستم متوجه شدیم و البته همراه با راننده....
سرعت پراید اونقدر زیاد بود که نزدیک بود بره زیر یه ماشین ..نمی دونم ماشین چی
بود فقط یادمه بزرگ بود...بخیر گذشت...
راننده داشت همینجور ادامه می داد که به گوچه ی یکی از پسرا رسیدیم...
گفت : برم داخل ..همه با هم گفتیم آراه....راننده هم رفت ..البته فکر می کردم پراید
بایسته ..چون خونه ی ملخک اونجا بود... اما ادامه داد....ما هم رفتیم دنبالشون....
انتهای کوچه جاده خاکی بود ....وقتی از اونجا رد شدیم...شیشه ها پایین بود..و تمام
هوای ماشین خاک بود ..یکی از بچه ها با خوشحالی گفت: بچه ها خاک هارو نگاه
کنید ...چه خبر شده...
یه بار دیگه مسیرو دور زدیم.... و دنبال پراید رفتیم...اما اونا دیگه ادامه
ندادن...نمی دونم چرا نیومدن و مسیرشون تغییر دادن....
خلاصه پیاده شدیم و رفتیم خونه...قرار بود درس بخونیم که البته اون روز فقط گفتیم
و خندیدیم.. اصلا درس وجود نداشت...
بعد از شام از بچه ها خواستم ماجرارو یه کم بزارن کنار و حواسشون به درس باشه
حدودا 2 ساعت درس خوندیم ....... بچه ها برنامه ریختن که شب بمونن و درس
بخونیم...
شب همه به جزئ یکی از بچه ها ایستادن اما درس...... اصلا حرفشو هم نزن...تا
صبح رقصیدیم و خندیدم وو حرف زیدم ... صبح هم ساعت 8 کلاس داشتیم ..تا
صبح بیدار بودیم..بعدشم آماده شدیم.........البته من به بچه ها گفتم خواهش می کنم
چیزی در مورد دیروز نگید و اگه پسرا رو دیدید اصلا انگار که نه انگار ...........
چند بار تکرار کردم...همه گفتن باشه بابا...
وقتی رفتیم کلاس.... باز هم تکرار کردم...بعد از کلاس چل مردک و دیدم با
نیشخند نگاهم کرد و گفت سلام خانمه ....
نتونست جلو خندمو بگیرم با خنده گفتم : سلام...... بچه ها همه با عصبانیت نگاه
کردن و گفتن...نه به رو خودت بیاری ها.....
این بهترین خاطرم بود.... البته بهتریناش تو قلبمه... تو ذهنم.... که نمی شه
گفت....
اما تا مدتها هر وقت از اون جادهی خاکی رد میشدم.. به یاده اون خاطره می
خندیدم...اما حیف شد چون طبیعت تغییر میکنه..همون طورکه ما تغییر می
کنیم.....اون جاده ی خاکی الان اسفالت شده...
فکر کنم این آخرین خاطره ی من باشه از دوره ی کاردانی...![]()
فکر نکم دیگه هیچ وقت دوران خوبی مثل اون روزا واسم پیش بیاد...حتی در
لیسانس......![]()
![]()
اون موقع 4 تا دوست خوب داشتم ......... با دو تاشون خیلی صمیمی بودم..اون دو
تا هم همیشه بهم کمک می کردن ..اما یکیشون قبول نشد..چل مردکم که فکر نکنم
امتحان لیسانس داده باشه ..اون دوتا هم که .... ![]()
![]()


